راه نجات از افکار شیطانی

خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: «وَ إِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّه هوَ السَّمیع الْعَلیم»؛ «و هر گاه وسوسه هایى از شیطان متوجّه تو گردد، از خدا پناه بخواه که او شنوده و داناست!» [فصلت، آیه 36]
بنابراین، بهترین کار این است که در آن لحظه به جای پناه بردن به شیطان و انجام گناه، به خدای متعال پناه برد و از او یاری بجوییم. البته برای این که بتوانید در آن لحظات بحرانی واقعا از خداوند یاری بجویید، لازم است که در زمان های دیگر هم مراقبت کنیم و اهل ذکر باشیم. شیطان هیچ وقت دست بردار انسان نیست، پس باید همواره مراقب بود و با ذکر کثیر، دل و جان خود را به سوی بندگی خداوند سوق داد: «یا أَیّهَا الَّذینَ آمَنوا اذْکروا اللَّهَ ذِکْراً کَثیراً»؛ اى کسانى که ایمان آورده اید! خدا را بسیار یاد کنید.» [احزاب، آیه۴۱]



استغفارهایی هم که برای طول روز بیان شده انجام دهید. این استغفارها موجب می شود که هر روزه خود را شستشو دهید و اجازه ندهید که شیطان به شما نزدیک شود: (بعد از نماز صبح، صد بار بعد از نماز عصر، هفتاد بار قبل از خواب، صد بار) .افکار انسان ها مانند اتومبیلی است، که اگر کنترل نشود ممکن است به هر طرف برود، اما یک راننده ماهر می تواند آن را در یک مسیر صحیح به حرکت در آورده و به سر منزل مقصود برساند. برای کنترل و هدایت افکار سعی و تلاش زیادی لازم است تا دچار وسوسه های شیطانی نشود. اگر انسان اثرات و عواقب افکار ناپسند را در نظر داشته باشد سعی خواهد کرد فکر خود را در مسیر صحیح هدایت کند.

ادامه نوشته

آیا اصرار در دعا و طلب حاجت اشکال دارد؟

گاهی گفته می شود که در دعا اصرار نکنید یا به تعبیر عامیانه: به زور چیزی رو از خدا نگیرید ...
حالا این سوال برای من مطرح است: مگر ما معتقد نیستیم که خدا قدرت دارد که کن فیکون کند و قادر است هر کاری را انجام دهد، پس چرا نباید اصرار در دعا داشته باشیم؟!

دعا

دعا به محضر خداوند به معنی نفی قدرت های غیر الهی و ابراز اعتقاد توحیدی نسبت به مبدا هستی است. دعا مغز عبادت و مظهر بندگی به در گاه خداوند متعال و قرار گرفتن در مسیر اهداف متعالی زندگی می باشد. خواسته های ما نیز وقتی شایسته اجابت است که در همین راستا باشد.
شایسته نیست خدای متعال که هدف زندگی انسان را عبادت و قرب به خودش قرار داده است، انسان را در رسیدن به خواسته هایی که به او برای پیمودن این مسیر کمک می کند، یاری نرساند یا خواسته هایی را اجابت کند که مانع عبادت و قرب است.
بعضی مردم نیازها و خواسته های مادی خود را به صورت یک هدف استراتژیک زندگی برای خود تعریف و برای رسیدن به آن به قدری پافشاری می کنند که دعا کردن ایشان صورت نامعقولی به خود می گیرد، تا جایی که ممکن است این موضوع آنها را به وادی ناامیدی و بی ایمانی بکشاند. این نوع نگرش صحیح نیست.

فراموش نکنیم که دعا در دین، نظامی دارد. به دو جمله زیر توجه کنید:

1- خداوند اصرار کنندگان در دعا را دوست دارد،

2- نباید بر دعایی اصرار کرد شاید به صلاح ما نباشد

ادامه نوشته

چند حکایت از سبک زندگی امام باقر علیه السلام

 


دوستى خود را در قلب برادرت به آن اندازه‏ بدان كه تو او را دوست مي دارى
سلمى كنيز حضرت باقر علیه السلام می گوید: هر يك از برادرانش كه به خانه آن جناب مى ‏آمدند، آنها را با غذاى خوب پذيرایى مي کرد و لباسهاى عالى به ايشان مي داد و پول نيز مي بخشيد. من عرض مي كردم، خوب است كمتر مصرف كنيد! مي فرمود: سلمى، نيكى و ارزش دنيا، كمك به برادران و دوستان است. سلمی می افزاید: جايزه‏هایى كه امام مي داد از پانصد درهم تا ششصد درهم و هزار درهم بود. از نشستن با برادران دلتنگ نمي شد. مي فرمود: دوستى خود را در قلب برادرت به آن اندازه‏ بدان كه تو او را دوست مي دارى. هيچ وقت از خانه‏اش شنيده نمي شد كه به گدا بگويند: خير باد تو را. يا بگويند، گدا اين را بگير. مي فرمود آنها را با بهترين اسمهايشان بخوانيد. (کشف الغمه 2 : 320)

گریه با صدای بلند در مسجد الحرام


افلح غلام حضرت باقر علیه السلام می گوید: در خدمت آن جناب به مكه رفتم. همين كه وارد مسجد الحرام شد نگاهى به خانه خدا كرده، با صداى بلند شروع به گريه كرد. عرض كردم: پدر و مادرم فدايت، مردم متوجه شمايند آرام‏تر گريه كنيد. فرمود: وای بر تو ای افلح! چرا گريه نكنم؟ شايد خداوند تعالی با لطف و مرحمت به من نگاه كند و اين توجه او سبب رستگارى فردايم نزد او شود. گفت، آنگاه به گرد خانه خدا طواف كرد و بعد در مقام ابراهيم به نماز ايستاد. وقتى سر از سجده برداشت، محل سجده ‏اش از اشك چشمش تر شده بود. و هر وقت خنده مي كرد مي گفت:‏ خدايا بر من خشم مگير. (کشف الغمة 2 : 319)

زینت و خود آرایی برای همسر


حسن زيّات بصرى می گوید: من و دوستم خدمت حضرت باقر عليه السلام رسيديم، ديديم در خانه ای آراسته، يك جامه گلى رنگ بر تن نموده و سر و ريش خود را روغن زده و سرمه كشيده است. پس چند مسأله پرسيديم، همين كه خواستم حركت كنم، فرمود: حسن! فردا با رفيقت پيش من بيا! من عرض كردم: بسيار خوب فدايت شوم. فردا خدمتش رسيدم، ديدم در خانه ‏اي است كه جز حصير چيزى ندارد و يك جامه خشن پوشيده. رو كرد به دوست من و فرمود: برادر بصرى! تو ديروز آمدى و من در خانه یکی از همسرانم بودم و آن روز نوبت او بود و خانه متعلق به خودش بود. تمام وسائل نيز به او تعلق داشت. او خود را براى من زينت كرده بود من نيز لازم بود خود را برايش بيارايم، مبادا خيالى بكنى. رفيقم گفت: به خدا از خاطرم چيزى گذشت ولى اكنون ديگر هر چه خيال كرده بودم از بين رفت و فهميدم حق با شما است. (کافی 6 : 448)

کرامات حضرت محمد(صلی الله علیه و اله و سلم)

سروده ی مولوی
بازنویسی: مهرداد آهو

... در زمان پیغمبری حضرت محمد(صلی الله علیه و اله و سلم)، روزی کاروانی از مکه به مدینه می‌آمد، اما در راه آب و آذوقه اش تمام شد و از قضا در وسط صحرای بی آب و علف هم گیر کرده بودند و تا آبادی هم راه زیادی بود و در آنجا بیم هلاکتشان می‌رفت. به همین دلیل ناامید شده بودند، چرا که مشکهای آب همه خالی بود و قطره ای آب هم در آن صحرا وجود نداشت.
پس از دور کسی را دیدند که به آن سمت می‌آمد، و او رسول گرامی اسلام، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم) بود که به آنجا می‌آمد، پس حضرت نزد آنها آمد و به آنها گفت: ای در راه ماندگان، شما غلام سیاه خود را به همراه شتران و مشکهای آب به نزدیک آن تپه که می‌بینید بفرستید تا من به شما آب بدهم، پس کاروانیان به غلام گفتند: ای غلام سیاه! با این مرد بزرگوار به هر کجا که می‌گوید، برو، تا آب به ما برساند، عجله کن که وقت تنگ است و همه ما از تشنگی رو به مرگ هستیم.
پس غلام گفت: من او را نمی‌شناسم و شاید او بخواهد ما را فریب دهد، پس همگی کاروانیان به دنبال آن حضرت به نزدیک آن تپه رفتند، و حضرت مشکش را که آنجا بود، برداشت و تمام مشکهای آنها و هر چه ظرف داشتند، پر کردند، سپس همه آنها شتران و اسبان خود را سیراب نمودند و هنوز مشک پر از آب بود و غلام سیاه متعجب ماند و همه از این کرامت حضرت در شگفتی بودند، پس غلام سیاه پیش حضرت ماند و کاروانیان به راه خود ادامه دادند.

ادامه نوشته